وقتي راجر بي دليل يا با دليل از پينک جدا شد پينک براي هميشه به بايگاني تاريخ رفت و آلبوم سال 94 ناقوس هاي جدايي بيشتر يه آلبوم سولوي گيلمور حساب ميشه و غير از يکي دوجا اون روح پينک توش موج نميزنه به نظرم يکي از آخرين آهنگ هايي که روح پينک درش جاريه و در واقع به عقيده ي من مرثيه اي براي پينک حساب ميشه براي روياي واترز آهنگ اندوه(sorrow)هستش و سعي کردم تفسير کاملا شخصي خودم رو از اين آهنگ بيان کنم ممکنه خيلي با تفاسيري که تا حالا خوندين مخصوصا مال نبوي فرق داشته باشه اما اينا تفسير من از اين آهنگه آهنگي که به نظرم ديويد براي ختم پينک سرود و ساخت و خوند و نواخت تا پايان دهنده ي اين جنبش فکريه عظيم و مقدس باشه...
تو اين شعر منظور از مرد قهرمانيه که نيمه کاره رها ميکنه و ميره شايد به خاطر ياس يا شايد به خاطر ترس ترس از مورد توجه قرار نگرفتن ترس از کنار گذاشته شدن ترس از....
منظور از سبزه زار و چمنزار اين دنيا و کل کره ي خاکي و منظور از رود مردم دنيا هستن که تو چمنزار جاري هستن....
اين آهنگ به نوعي تاريخچه ي پينک و به نوعي مرثيه و ختمي براي پينک محسوب ميشه مرثيه اي که قشنگ نوضيح ميده بر سر تمام مردان معترض و بيناي تاريخ چي اومد(چقدر با خوندن اين شعر ياد شهر سنگستان زنده ياد مهدي اخوان ثالث ميافتم انگار همه ميدونن سرنوشت آگاهي و بينايي چيه...)
من تو اين شعر مرد رو به عنوان مثال راجر واترز فرض ميکنم چون اونم قهرمانيه که نصفه رها کرد...
معني تحت اللفظي رو بدون علامت و معناي مفهومي رو در پرانتز و توضيحات رو در آکولاد گذاشتم..
The sweet smell of a great sorrow lies over the land
Plumes of smoke rise and merge into the leaden sky:
A man lies and dreams of green fields and rivers,
But awakes to a morning with no reason for waking
بوي خوش غم بزرگي بر زمين گسترده ميشود
حلقه هاي دود بلند ميشوند و در آسمان سربي به هم مي آميزند(بوي خوش غم معمولا زمانيه که از اون غم خاطرات خوبي داشته باشيم و ما هم با هزاران خاطره از پينک مجبور به جدايي هستيم جدايي از مرداني که جايي در آسمان به هم پيوسته ميشن تا شايد پينک رو براي دنيا هاي ديگه بسازن)
{اينجا به اختصار بيان ميکنه که ديگه پينکي نخواهد بود و از اينجا به بعد ميره تو فلش بک که بگه چرا...}
مردي خوابيده و خواب سرزمين هاي سبز و رودها را ميبيند(مردي که دغدغه ش همه ي دنيا و مردمانش هستن و مسلما وقتي همه ي مردم دنيا خودشون رو بيدار ميدونن پس مردي با اون تفکرات حتما خوابه!!!!)
ولي در صبحگاه بدون هيچ دليلي براي بيدار شدن بر ميخيزد(ولي بدون هيچ دليلي براي بيدار شدن و مثل مردم شدن بيدار ميشه و به جمعيت عادي جهان ملحق ميشه)
{البته همچين بي دليل هم نيست جلو تر عنوان ميکنه}
He's haunted by the memory of a lost paradise
In his youth or a dream, he can't be precise
He's chained forever to a world that's departed
It's not enough, it's not enough
او با خاطره ي يک بهشت گمشده انس گرفته است
دقيقا نميداند در جوانيش بوده يا در يک رويا(توضيحات واضح در مورد راجري که يه عمر پي يه بهشت گمشده بود پي اتوپيا چيزي که معلوم نيست از کجا بهش رسيده بود...)
او تا ابد به دنيايي که پشت سر گذاشته زنجير شده است
اين کافي نيست،اين کافي نيست...(راجر هميشه با پينک خواهد بود چون بهش زنجير شده اما اين واقعا کافي نيست فقط زنجير بودن چيزي رو حل نميکنه...)
His blood has frozen & curdled with fright
His knees have trembled & given way in the night
His hand has weakened at the moment of truth
His step has faltered
خونش منجمد شده و از ترس لخته شده بود
زانوانش ميلرزيد و شب از پا در آمده بود
در لحظه ي حقيقت دستانش ضعيف شده بود
قدم هايش سست شده بود...
{اينا هم شايد بشه گفت گلايه هاي گيلموره از دوست قديمي اي که رفت و يه جورايي حمله ي همراه با احترام به خاطر گناهي بزرگ}
One world, one soul
Time pass, the river rolls
يک دنيا،يک روح
زمان ميگذرد،رود مي غلتد
{و اما دليل!!!!!حالا خود ديويد شروع ميکنه به گفتن دليل همه ميدونن که يک نفر يک دنيا رو عوض نميکنه . زمان هم خيلي چيزا رو با خودش از بين ميبره}
And he talks to the river of lost love and dedication
And silent replies that swirl invitation
Flow dark and troubled to an oily sea
A grim intimation of what is to be
و او با رود از عشق گمشده و ايثار ميگويد
و پاسخ هاي ساکتي ميشنود که با دعوتش به مبارزه بر ميخيزند
و تيره و گل آلوده به درياي چرب ميريزند
نشانه اي شوم از آنچه مقدر گشته...
{چقدر قشنگ مردم رو به رود تشبيه کرده رودي که جاريه و اصلا منتظر حرفت نميشه مردمي که خيلي عادي سرشون رو پايين ميندازن و از کنار مسائل ميگذرن يه چيزي شبيه همون گوسفندهاي آلبوم حيوانات...
اينجا هم راجر با مردم از عشق گمشده و ايثار ميگه اما جواباي ساکتي که ميشنوه نا اميدش ميکنه . اين همون دليله براي کنار کشيدنش مردمي که هيچوقت نتونستن بفهمن چي ميگه و رفتن و به درياي چرب ريختن که خوب تصور درياي چرب و کثيف هم که معلومه چه چيزي از آب در مياد}
There's an unceasing wind that blows through this night
And there's dust in my eyes, that blinds my sight
And silence that speaks so much louder that words,
Of promises broken
بادي بي انتها از درون اين شب ميوزد
خاکي در چشمانم ميريزد که بينايي را از من ميگيرد
و سکوت بلندتر از هر سخني از پيمان هاي شکسته ميگويد...
{اون از واترز که کنار کشيد اينجا هم تکليف عضو ديگه ي پينک که نقش محوري داشته معلوم ميشه با رفتن راجر ديويد هم کور ميشه يا بهتر بگيم صلاح ميبينه که ديگه نبينه!!!!!و پينک براي هميشه ساکت ميشه و سکوت از قول هاي شکسته حرف ميزنه سکوت پينک نشانه ي تمام قول هاي شکسته بين انسان ها و قهرماناشونه بين عيسي و مردمش بين همون شاهزاده ي شهر سنگستان و يارانش بين راجر و تمام مردم دنيا و....}
اين تفسير منه از اين شعر خدا و بي نهايت زيبا و با معني و به نظرم همين يه شعر کافيه که توانايي ديويد رو نشون بده....
از لحاظ موسيقي هم به نظرم از آخرين کاراي پينک فلويديه و با وصف اين که راجر توش نقشي نداشته اما لهجه ي ديويد گيلمور خياي عالي از کار در اومده چيزي که قبلا تو به سادگي کرخ و ...ديده بوديم
نکته ي ديگه اينه که به نظرم از لحاظ موسيقي و نوازندگي اجراي زنده ي پالسش بهتر از کار در اومده و سولوي اونجا هم ديگه محشره و به نظرم يکي از بهترين هاي ديويد گيلموره مخصوصا قرار دادنش تو آهنگ که جدا جاي توجه داره چون خيليا بي توجه به شعر و موسيقي سولو رو همينجوري يه جايي تو آهنگ ميزارن اما جاي اين سولو بي نهايت حساب شده ست و دقيقا بعد از اوج شعر که اتمام اون هست سولو نواخته ميشه که تو اجراي پالس ديگه حرف نداره و از همون نت اول آدم رو بدجوري جذب ميکنه...
در ضمن تو اجراي پالس نيک ميسون هم خيلي قشنگ و جا افتاده تر از آلبوم درام ميزنه و بيس هم که تو هر دو ورژن خوبه البته تو آلبوم رو توني لوين زده به همين دليل کلا اين آهنگ بيس لاين قوي اي داره حتي اگر بيسيست ديگه اي اجراش کنه....
من خودم اجراي پالس رو بيشتر ميپسندم مخصوصا به خاطر گيتار محشرش چه بين وکال و چه سولوي پاياني...
منتظر نظراتتون هستم...
تا بعد
موفق باشيد
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:59 توسط شقایق سیاه...
|